عاقبت یک روز مغرب محو مشرق میشود عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق میشود شرط میبندم هنگامی که زود است و نه دیر مهربانی حاکم کل مناطق میشود
+ نوشته شده در 87/05/26ساعت 21:20 توسط شیوا شوق
مکان:مشهد مقدس ـ حرم مطهرـ مسجد گوهرشاد زمان:دوشنبه ۷/۵/۸۷ ساعت: ۲۰:۳۵ نماز عشاء تمام شده است و دعای ماه رجب را به همراه جمعیت می خوانم. خانم میانسالی به سمتم می آید و می گوید:بی انصاف یه کمی برو اون طرف تر تا منم بنشینم. هاج و واج نگاهش میکنم:خانم چرا اینجوری می گی؟ بی انصاف یعنی چه؟اومدی حرم امام رضا ها! می گوید:آخه بعضیا انسانیت ندارند. و من در دلم می گویم:یعنی درستش کرد!!! مکان:حرم مطهر ـصحن جمهوری زمان:سه شنبه ۸/۵/۸۷ ساعت:۲۳:۰۵ نشسته ام و زیارتنامه می خوانم. از کمی آن طرف تر صدای موسیقی می آید ترانه ای خارجی! سعی می کنم نشنوم و زیارتنامه را می خوانم. ساعت: ۲۳:۱۱ هنوز مشغول خواندن زیارتنامه هستم. چیزی به دستم برخورد می کند.شکلات است. کمی جلوتر عده ای پسر نشسته اند و برای عده ای دختر٬پشت سرم٬شکلات ارسال! می کنند!!! و دختر خانم های محترم!گاه می خندند و گاه ... صدای تازه دامادی را می شنوم که به همسرش می گوید:"اگه من برات شکلات پرتاپ کنم خوشت میاد!" خنده ام می گیرد. یک نگاه به زیارتنامه می کنم و سپس ایوان طلا... بغض می کنم... هیچ قضاوتی نمی کنم٬قضاوت با شما... ![]()
+ نوشته شده در 87/05/10ساعت 10:31 توسط شیوا شوق |