تصور کن شب امتحان کوانتوم پیشرفته است و ساعت حول و حوش ۹:۱۵.اونچه رو که باید برای امتحان می خوندی ٬تقریبا خوندی و تصمیم می گیری برای استراحت کمی تلویزیون تماشا کنی.اتفاقا سریال پس از سالها در حال پخشه٬سریالی که تو تابه حال فقط دو قسمتش رو دیدی اما از کل ماجرا باخبری!
و باز هم اتفاقا امشب قسمت آخرشه.مابین فیلم چند قطره اشک نثار نامه ی سمن به علی اکبر می کنی و حست تلطیف میشه و از این حس و از اینکه این فیلم رو برای تماشا انتخاب کردی!احساس رضایت می کنی و اوضاع تا آخر فیلم به خوبی و خوشی پیش میره.باشروع سکانس آخر دوباره داستان نثار کردن اشک تکرار میشه و درعین تعجب اطرافیان و در کمال ناباوری خودت تا ۱۰دقیقه بعد از اتمام سریال ادامه پیدا می کنه.
...
تا نیم ساعت بعد تقریبا سریال رو فراموش می کنی اما در اثر اشک های ریخته شده
دردی شدید سرت رو فرا می گیره.حتی به دارو هم متوسل میشی(با اینکه می دونی ممکنه اینقدر خوابت بگیره که صبح بیدار نشی)اما نه استامینوفن جواب میده و نه آدولت کلد و تلاش تو برای خوابیدن تا ساعت۵/۲ بعد از نیمه شب ناکام باقی می مونه. سر دردت نه تنها بهتر نشده که بسی شدیدتر هم شده.سعی می کنی آرامش خودت رو حفظ کنی و بلند میشی یه فرص دیگه نوش جان می کنی و مطمئنی که این یکی دیگه جواب میده.نشون به اون نشون٬قرصه ساعت ۵/۴ صبح بالاخره جواب میده و تو به خوابی نه چندان عمیق فرو میری و امیدواری که ساعت ۶ با صدای زنگ ساعت بیدار شی و به امتحان ساعت۸:۳۰ برسی٬هر چند که محاله!شانس میاری٬ساعت ۶:۴۵ازخواب بیدار میشی.مراسم صبحانه خوردن و آماده رفتن شدن رو که هر روز ۱ ساعت تمام طول می کشید در ۵ دقیقه خلاصه می کنی و از خونه می زنی بیرون.سرت همچنان درد می کنه٬اما تو به خودت تلقین می کنی که: نه!سردرد کدومه؟! علاوه بر اون این شعر سهراب هم به یادت میاد که:"من چه سبزم امروز!و چه اندازه تنم هوشیار است!نکند اندوهی..."که یکدفعه می بینی یه گربه ی نه چندان ملوس در کنارت و به فاصله ی یک قدمی داره راه میره و بر و بر نگاهت می کنه.همیشه از گربه بدت مبومده.به لحظه مکث می کنی٬آب دهانت رو قورت میدی٬باز هم سعی می کنی آرامش خودت رو حفظ کنی و بلند اون کلمه ای که همیشه گربه ها رو فراری میداد دو بار تکرار می کنی...پیشتـــــــــــــه!
...گربه تنها یه قدم به عقب برمیداره و تو متوجه میشی که این گربه با همه ی گربه های دیگه فرق داره و توهم می زنی که نکنه آدمیه که به این وضع دراومده.شب نخوابیدی دیگه حس توهمت قویه!
بی خیال میشی و به راهت ادامه میدی.گربه هم همچنان در کنارت میاد.زیرچشمی فاصله تو باهاش تنظیم میکنی که از یه قدم بهت نزدیکنر نشه.یه دفعه متوجه میشی نگاه گربه به کتاب ساکورایی توی دستته که اتفاقا یه نوار جگری رنگ روی جلدشه.رو به گربه می کنی و بهش میگی:"آهان منظورت اینه؟به جون خودم اگه امتحان open book نبود میدادمش به تو اما چه کنم که...به خودت میای و یه نگاه به دور و برت می کنی و خدا روشکر میکنی که کسی توی کوچه نیست که صداتو شنیده باشه
کتاب رو داخل کیفت میذاری و به راهت ادامه میدی.اما مشکل گربه کتاب هم نبوده و تا دم ایستگاه اتوبوس بدرقه ت میکنه و موقع سوار شدن به اتوبوس یه میوی غم انگیز به نشانه ی بای بای تحویلت میده و ...
...
داخل اتوبوس یکی از دوستان قدیمت رو میبینی و داستان پیشی بدرقه گر رو براش تعریف می کنی و اون خدا رو شکر می کنه که تو کوچه ها و خیابونا فقط گربه پیدا میشه و سالهاست که سگها جمع آوری شده ند.
...
این داستان در ادامه ی مطلب ادامه دارد...
+ نوشته شده در 88/04/26ساعت 15:59 توسط شیوا شوق |
حقیقت که بر ملا شود٬همه ی سوال ها جواب می شود. حقیقت که بر ملا شود٬همه ی نقشه ها نقش بر آب می شود. اما واقعیت این است که حقیقت در پس فردا ها بر ملا خواهد شد٬ و همیشه امروزی هست که برای وجود فرداها تبدیل به تلاش می شود.
+ نوشته شده در 88/04/14ساعت 15:56 توسط شیوا شوق |
؟!
+ نوشته شده در 88/04/11ساعت 0:0 توسط شیوا شوق