خوشا به حال آن کس که مسئولیت های واجب را در پیشگاه خدا به انجام رسانده و در راه خدا هر گونه سختی و تلخی را به جان خریده و به شب زنده داری پرداخته است و اگر خواب بر او چیره شد بر روی زمین خوابیده و کف دست را بالین خود قرار داده و در گروهی است که ترس از معاد خواب را از چشمانشان ربوده و پهلو از بسترها گرفته ولبهایشان به یاد پروردگار در حرکت و با استغفار طولانی گناهان را زدوده اند."آنان حزب خداوندند و همانا حزب خدا رستگار است." نهج البلاغه٬قسمتی از نامه ی چهل و پنجم(امام و دنیای دنیاپرستان)
+ نوشته شده در 88/06/20ساعت 5:10 توسط شیوا شوق |
........ ....... ...... ..... .... ... .. الهی در روزها وشبهای مبارکِ این ماه حول حالنا الی احسن الحال پ.ن:شاید واقعا پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان باشه...شاید...حداقل میشه بهش دل خوش کرد. پ.ن.۲:قسمت اول پست به قرینه ی"ناباوری"حذف شده.
+ نوشته شده در 88/06/13ساعت 12:46 توسط شیوا شوق
این روزها اتفاقات عجیبی می افتد...خیلی عجیب نمیدانم ولی: شاید همه ی این اتفاق ها باید بیفتد تا من از تمامی آنچه که دوست می دارم بگذرم. از تمامی آنچه که دوست می دارم...
+ نوشته شده در 88/01/26ساعت 23:25 توسط شیوا شوق |
نمی دانم نخبه بودم یا نخبه شدم.شاید منظورم از این عنوان بیشتر چیزی حول و حوش این معنی باشد که "نخبه هم بودم و نمی دانستم."وگرنه بر همه واضح و مبرهن است که من یک شبه نخبه نشده ام و راه صد ساله که نه چند ساله پیموده ام و به قول مجری بی مزه ای دود چراغ خورده ام(زیر مهتابی).البته خودم هم زیاد از موضوع بی اطلاع نبوده ام ولی همیشه سعی کرده ام به روی خودم نیاورم تا شاید غرورش احاطه ام نکند.به هر حال این موضوع همین چند شب پیش کاملا علنی شد.همین چند شب پیش که در همایش دانشجویان برتر نامم را به عنوان نخبه خواندند و جوایزی در حد بودجه شان پیشکش فرمودند.آری همان چند شب پیش که فردایش امتحانی دادم با سوالاتی نه چندان مهربان!همان شبی که فردایش بر همه و بلکه بر استاد گرامی ثابت شد که دانشجوی برتر به واقع چگونه دانشجویی است و برگه ای بامحتوایی این چنین نشانه ی چیست!و اگر تا به حال ندانسته ای که من چه گفتندندی٬تو هم خود را نخبه به حساب آوردندی٬از همان نخبگان آی کیو اندندی! خلاصه اینکه نام نخبه به من نیامد و اصلا بر دلم ننشست و بانی بسیاری از گرفتاری ها و بلکه ناراحتی ها بر من شد و کلا با اخلاقیات فروتن وار من "نخبه بودن به من نیامد". .......................... *این نیز بگذرد.همان گونه که یک سال می گذرد.
جور در نیامد.گفتم که :
+ نوشته شده در 87/12/25ساعت 11:6 توسط شیوا شوق |
کاش.. هیچ وقت.. فردا.. من.. ! .....
+ نوشته شده در 87/08/14ساعت 17:12 توسط شیوا شوق
روزها پیش اینجا جمله ای را خواندم. آن روز فقط خواندم و گذشتم. اما امروز تمام وجودم فریاد بر می آورد: "خدا را در اتفاق نیافتادن آنچه حتمی بود شناختم"
+ نوشته شده در 87/07/25ساعت 20:25 توسط شیوا شوق
یه پیشنهاد شنیدنی:
کاراگاهان علم چهارشنبه شبها ۲۲ تا ۲۳:۳۰ شبکه ی رادیویی جوان
+ نوشته شده در 87/06/28ساعت 11:16 توسط شیوا شوق